Thursday, June 17, 2010

meeting a great guy on the Bus to Boston

Believe it or not, the men of god are still alive !!!

Thursday, June 10, 2010

حرفها می پرند . . 
شاید و باید که تغییر بدهم. این راه بدان جا که می خواهم نمیرسد. 

سعی می کنم که هرچه بیشتر خودم را برای سفرم اماده کنم. از کوله انداختن بگیر تا دوربین بازی. . باید که اماده بشوم. نشستن کافی است.

فرودگاهها یا ترمینال ها ان وقت هایی که منتظر اعلام نهایی هستی زمان خوبی برای نوشتن است. بهتر بگویم, بهترین زمان برای نوشتن اند.  ان قدر خوب که شاید به مثل من نشسته روبروی گیت. . . از پروازتان جا بمانید . . 

پدرم می گوید:‌ شنیده ام که ناراحتی و خسته ای و این من را ناراحت کرده است. در دلم می گویم: بر پدر باعث و بانی اش لعنت

دیشب درد زیاد کشیدم. لکن الان ایینه شده ام. خاطرات درد در کمرم تیر می کشد.  تخته ی پشت ام بی حس است. شکنجه گرم لکن , در کمال لطف و متانت و مهربانی بود. یادم به دوستان در بند افتاد . .. دل گرمی شان باد. 

Monday, June 7, 2010

این کتلت های توی مایتابه هم شده یه چیزی مایه های جنبش سبز. هی جیلیز ویلیز می کنه اما نمی پزه !!
بپز بینم بابا کشتی منو . . .


همین میشه که ادم مجبور می شه انقلا . . ببخشید, کتلت اش رو خام و خام سرو کنه دیگه

Friday, June 4, 2010

داستان ما و کودک و لک لک و حقیقت بابا نویل

رومیانک که ازم پرسید که حس ات چه بود بعد از اینکه چشم و گوش ات باز شد, فکرم افتاد به اینکه اشنایی ما با سیب سرخ هوا چه طوری بود.

اگر به حساب حافظه بگذارید, اولین چیز مرتبطی که یادم می اید, احساس شرمندگی بود که به هنگام امپول زدن در بچگی داشتم. گفته شده بودم که نباید شرمنده باشم اما خوب نمی دانستم چرا. انقدر این حس در ۶ سالگی ازارم می داد که فکر می کردم اصلا این حیا داشتن دیگر چیست و چرا حیا (‌مترادف با پوشیدگی در ان زمان)‌خواهر و مادرم از پدر و برادرم و یا از خودم بیشتر است و ما چقدر بد هستیم که به اندازه ی انها پوشیدگی نداریم. نگران یک مسیله دیگر هم بودم: کی مشخص می شودکه ایا من مذکرم یا مونث (فکر می کردم که این دسته بندی فعلی در دوران کودکی موقتی است و بعدها مشخص می شود که چه کسی چی است). بیشتر کنجکاوی در ان دوران  این بود که من از کجا می فهمم نیک و نیکو اقا هستند یا خانم و یا اینکه چرا حیوان ها قیافه ی اقا و خانم شان اینقدر متفاوت است. یادم می اید دفعه ی اولی را که فهمیدم طاووس زیباتر نر است و این برایم خیلی خیلی جالب بود.

رد شد تا اینکه در حدود ۱۰ سالگی دوستی که سن اش از من بزرگتر بود در جریان یک اردو برایم تفاوت جسم مردان و زنان را گفت و راز سیب سرخ هوا را. اولین واکنشم انکار بود, فکر می کردم دارد مسخره ام می کند و البت اشتباهاتی بود در توضیحاتش که این باور را دامن می زد. به هرحال, برای مدتی کف بر شده  بودم. تا مدتی فکر می کردم که فرضیه های جایگزین برای بچه دار شدن خانم ها پیدا کنم. مثلا فکر می کردم شاید از طریق بزاق دهان است که سیگنال منتقل می شود و مثلا ذراتی که ممکن است روی قاشق غذاخوری بماند و از دهان مردی به دهان زنی منتقل شود. اما خوب مثال نقض اش خواهرم قبل از ازدواج و پدرم بودند. بعدش گفتم شاید سیستم فقط تک جنسیتی است و زن هنگامی که خودش بخواهد بارور می شود. اخرش این بود که وقتی برادرم از تحصیل کفراباد بازگشته بود و کارتون اورده بود, صحنه ی بوسه ی فرانسوی بود در بین شخصیت ها که مادر حکم به جلو زدن فیلم فرمودند و در ان لحظه ان تیوری بزاق تقویت شد. اخرین ورژن ترکیب این تیوری بود با ان مفهوم اختیاری بودن بارداری," زنها از طریق بزاق مردها ولکن تنها هنگامی که خودشان بخواهند بارور می شوند. "

 گذشت تا به راهنمایی رسید. مطالعه ی کتب ادبی هم با دید نویی صورت می گرفت. "سیمین ساق","مرمرین میان","سینه های عنابی" . . عباراتی است که می فهمیدمشان و نمی فهمیدم. همزمان با ان, همکلامی با دوستانی در راهنمایی بود که در حلقه ی  آتشین بلوغ نوجوانی شان گرفتار شده بودند. به هر عبارتی که می توانست معنی مرتبط با هم بس تری بدهد و می خندیدند. من معنی جک ها را می فهمیدم اما دلیل خنده را نه. کما اینکه هنوز برایم کل داستان شبیه به یه شایعه می امد, وسیله ای برای سرگرمی, چیزی به مث سرکاری استقلال و پرسپولیس و فوتبال تماشا کردن که عبث و بیهوده است (‌آموزه های خانوادگی اندر باب هیجان عامه ). از یک جایی به بعد خسته شدم و خودم را راحت کردم:‌اینها ابله هستند. 

در دبیرستان دو اتفاق بزرگتر افتاد. یکم, شروع سیر ایده الوژیکی و باور در شریعت و اصرار بر انکار جسمیت در مقابله با روح, تاکید بر اتخاذ حیا در تمام امور به غلظت هرچه تمام تر در تعریف. دیم, دوست  داشتن کسی در تعریف دبیرستانی اش. کتابی خوانده بودم از خاطرات یک دختر نوجوانی بوسنیایی  در خلال جنگ و به طرز غریبی فکر می کردم که باید وی را نجات دهم و از آنش مخفی تر این بود که بدون این که خودم بدانم گوییا  به زبان خودی عاشق اش شده بودم. یادم می اید که رفته بودم از کتابخانه ی دانشگاه اصفهان کتاب زبان بوسنیایی بگیرم تا برایش کاغذی بفرستم . . . ملغمه ی جالبی شده بود این همزمانی این تجربه و ان حس ماخوذ به حیا. غزلیات سعدی و عراقی به عرشم می برد و خدا و دخترک را همزمان شامل می شد "مژگان و چشم یارم به نظر چنان نماید - که میان سنبلستان چرد اهوی ختایی" به مقام بیات زند به تقلید از دل مجنون شجریان . . . در تمام این دوران اثری از اثار جسمیت در علاقه نبود و یا اگر بود حتی مجال سر بلند کردن در برابر باور محافظه کار.

دانشگاه که امد, دوست داشتن و دوست داشته شدن اتفاق افتاد. بار اول بود که احساس کردم که دوست دارم چشم در چشم کسی بنشینم یا دست کسی را بگیرم. جسمانیت اش در ان حد بود که زیبایی صورتی را غرق شوم و خطوط دایره وار مردمکی را مسحور بنشینم. در ان حد بود که فریبایی قدم برداشتنی را بر روی مغزم احساس کنم. اولین برخوردم به این دوست داشتن, شرمندگی بود و تنبیه نفس. کل واقعه را معلول ناپاکی چشم و بیماری روح دانستم. چرا باید که چشمی را دوست داشت ؟ سوال بزرگی بود. ختم واقعه به سکوت بیرون انجامید و تغییر صورت درون, برداشت این بود که ما عکس رخ ماه در جام دیده بودیم. انتقال از صنم به صمد به سرعت انجام شد. 

درگیری های بعدش را به خوبی به خاطر نمی اورم. به نوعی بازسازی روحی بود شاید و یا افسردگی عاطفی. شاید هم ترکیب هر دو بود با درگیری های فکری و فلسفی که واقع شده بود. حضور هم زمان اینها بود با دردهای دیگر.  بعد از تمام این دوران بود که جسمیت برایم روشن تر شد. برای من, فی الواقع جسمیت از عاطفه متولد شد و این را نمی دانم ثنا بگویم و یا نفرین. داده های حضوری و تلقینی بودند که امدند و البت مدتی طول کشید که سوالات شکل بگیرند. به خلاف عادت, شروع تحلیل من از جنبه های روانشناسی و نه فیزیولوجیگال قضیه بود, شاید به دلیل همان ترس کهنه از فیزیکال داستان. تجربه کمک خاصی به من نکرد. چیستی اش بود که چراغ می زد, نه چگونگی اش. طی شد تا اینکه خود داده های جسمیت هم به اندازه ی کمی فراهم امد. همه چیز ناگهان رفت به زیر سایه ی روان کاوی. یونگ بزرگ به زیبایی سوال می سازید و بر زمین می زد. 

الان, هنوز به میدان جنگ نزدیک تر از انم که بتوانم جزییت بیشتری بگویم. خلاصه ی حرفم در این لحظه این است که فکر می کنم عاطفه و فیزیک بر هم عمودند, نه موازی اند و نه متنافر و تمام نقاط ممکن در صفحه قابل دسترسی است, بسته به همت شما دارد در اکتشاف انسانی هر دو وجه.

سوال زیبایی هم هست: چگونه به کسی که خود چیزی را می داند, ان چیز را اموزش می دهید؟ بچه ها را چه طور باید به مفهوم جنس وارد کرد.

سوال زیباتری هم هست و ان هم این که چگونه این مسیر را قدم برداشتن در مقصد ما موثر خواهد بود.

پی نوشت: خودتان بخوانید . . . دست به دستش نکنید این یک دانه را.  دستاویز خود رضایتی فکری جماعت روشن نشین گودر را دوست ندارم.

Saturday, May 15, 2010

بهانه

امین نفتی که لبتاپ نفتی اش رو اون سال های اول گرفته بود یه بار نکته ای در کار ما کرد. گفت : لپ تاپت رو که اتیش می کنی و سرت رو می کنی توش, مهم نیست که چه غلطی می کنی, مهم اینه که ملت فکر می کنند داری کار حسابی می کنی و دیگه نمی ان سر به سرت بزارن. میزارنت به حال خودت

حالا خوبی سیگار روشن هم همینه, دستت که باشه هرچی هم آه بکشی کسی کاری به کارت نداره. همه می گند داره سیگار می کشه

پینوشت خاص:‌ اگه اینجا رو می خونی, استاد روان شناس شما رو عرض می کنم, تو رو مرگ هر کی دوس داری قسم, از ما بکش بیرون. من خودم ته کله خرم. تو دیگه ما رو ابکش چلو کش نکن . . . این رو دوس ندارم تکرار کنما . . . بعدش هم نیا بگو که فهمیدم با من بودی ها (‌ببین کار من بدبخت به کجا کشیده که دارم چی رو توضیح می دم )‌ . . . نمی خوام باور کنم که چیز به این سادگی رو نمی فهمی . . . فقط بکش بیرون

پینوشت عام: وقتی می گه " تا منتهای عالم پندار" گل  لقت نمی کنه ها

Monday, May 10, 2010

اعترافات

این سنت اعتراف کردن  در مسیحیت انالوگ حال باحالی است. حالش نزدیک است به راز و نیاز کردن ما.  چیزی است شبیه به  عریان شدنی که ترس دارد و امید که بعدش خرقه ای بیاید. شبیه به ان وقتی است که در دعای کمیل دانه دانه می شمارد که چقدر ادمیزاده پست و حقیر است. 

اعتراف می کنم. به خود بینی ام, به ضعف ام, به این که می خواهم انچه را که می خواهم, به اینکه فیزیکم بخش بزرگی از حالم را شکل می دهد. 
اعتراف می کنم که من هستم. اعتراف می کنم که سرکش هستم. . اعتراف می کنم که بسیار چیزهایی را که به زیرکی ادعا می کنم را ندارم. اعتراف می کنم که خوراکی های برشته را دوست دارم. اعتراف می کنم که هنوز هم که هنوز است وقتی که از کوه برمیگردم دلم می گیرد. انگار که مینا قرار است برود خانه شان. هروقت که از کوه برمیگردم گریه ام می اید. اعتراف می کنم که گاهی جلوی گریه ام را می گیرم. اعتراف می کنم که دوست داشتن و دوست داشته شدن را دوست دارم.  اعتراف می کنم که به پدرم و مادرم از لحاظ عاطفی عمیقا وابسته ام.  اعتراف می کنم که می ترسم. هنوز هم می ترسم. اعتراف می کنم که هنوز در درونم دوست دارم قوی باشم. اعتراف می کنم که هنوز خیلی چیزها را دوست دارم. اعتراف می کنم که دلم برای سپهر خیلی تنگ شده است. اعتراف می کنم که مرتبا بر سر گور دوستی ها ی  قدیمم دسته گل قرمزی می گذارم. 
اعتراف می کنم که حول می زنم. اعتراف می کنم که ازار می دهم. اعتراف می کنم که هنوز در ذات و صفات دروغ می گویم.
اعتراف می کنم که هنوز زمان زیادی را به قضاوت کردن سایرین و قضاوت شدن سایرین اختصاص می دهم. اعتراف می کنم که هندوانه دوست دارم. اعتراف می کنم که از تنبیه شدن می ترسم, از بی ابرو شدن هنوز می ترسم, اعتراف می کنم که از صورت های غمگین, بوی الکل طبی . . از خودم به شدت می ترسم.

اعتراف می کنم که موسیقی زیاد دود می کنم و این برای زنده بودنم خوب نیست. اعتراف می کنم که هرچیز دود کردنی به دستم بیافتد دودش می کنم و اعتراف می کنم که در این لحظه ای که این را می نویسم از قضاوت تو باز می ترسم. 

اعتراف می کنم که از "کارهای بد" ی که کرده ام و انها را لازم دانسته ام هیچ پشیمان که نیستم هیچ, مفتخر و سرفراز هم هستم. اعتراف می کنم که در این قلم خاص هیچ هم از قضاوت توی خواننده نمی ترسم.

اعتراف می کنم که حالم حال کوه و بیابان است. من در این شهرها و ساختمان ها چه غلطی می کنم, نمی دانم. من برای اینجا نیستم. اینجا هم برای من نیست. یکی بیاید من را نجات بدهد از این اجرها. من فرار می کنم . . من از خدایش فرار کردم .. . از پدر و مادر و شهر و معشوقه و دیار فرار کردم . . . من از این شهر ها باز هم فرار می کنم.

من خودم را روزی در فرارهایم به طور تصادفی ملاقات خواهم کرد و روزی روی ماه خودم را خواهم بوسید. . . .

Sunday, May 2, 2010

مرقوم از اصفهان

  
ساعت تازه نیمه شب است. در هال نشسته ام، هال کوچک و تکیه به صندلی و بخاری روبرویم، پشت لپتاپم که روی پایم است.
روزهایی می گذرد، چنان که جریان نازک آبی که پاورچین پاورچین به بستر خشکی زده ی رودخانه ای قدیمی وارد می شود. تحریف چرا؟ کف پاهایم از این پاورچین پاورچین لگد کردن خشکی اطرافیانم زخمی شده است. به همه گیر داده ام، خواهر و برادر و کوچکترها و بزرگترها. هر کس به مقتضای جایگاهش و حالش و بالش را گوشمالی. اینجا تا همین روزها بود که دلتنگم بودند و تازه از فرنگ برگشته بودم و اعتباری داشتم و خوب شد انگار که اعتبار باد آورده را به صرف جراحی ارواح باد زده  این حوالی پرداختم.

شما شاید کمتر بدانی از ان صورت خشک و بی روح من که به هنگام کار جدی دست می دهد. چه بسیار دست داد در این سفرک تا این لحظه. حرفهای محکم زیاد زدم و دمل روحی های زیادی را نشتر و از شما چه پنهان، غریب است این رسم نشتر زدن در هوای مهربان و میکاییلی خانه ی اصفهان.

دیشب بچه خواهرم را که بیست ساله و از دوستان و همراهان قدیم ام است و بسیار دوست داشتنی به ضیافت گفتگو نشاندم و مهربان و پاورچین بهم گفت که مهربان تر باید باشی . .. و من جواب دادم که مهربانی را دوست دارم چون که از مشتقات روحم است و ابرازش از مصادیق " صدق" که در نظر من یگانه شرط رستگاری است لکن اما اگر بخواهم بین صدق و مهر یکی را انتخاب کنم، صدق را خواهم چه از صدق گویی که مهر مشتق می آید و برگردان این حکم صادق نیست. . . . و چیست صدق مگر آینه بودن و چون که آینه به تو بنمود راست، خود شکن آینه شکستن خطا ست . . . 

لکن از شما باز چه پنهان، در ان انتهای دخمه ی درونم از این  دردی که می سازم نا خوشنودم. احساس می کنم که آزار رسانده ام و بد کرده ام . . . به خودم می گویم که چرا تو باید خون کش و خونابه ریز و دمل برآور باشی  .. همان باغبان بودن چه ایراد دارد . . .
دیشب با مادرم صحبت بود که امروز جامعه ی ما آیا ملاصدرا می خواهد و یا شیخ بهایی و البت معلوم است که من طرفدار کدام بودم و البت مادر مخالف بودند و البت که هیچ یک دیگری را شربت رضایت نثار نداد. لکن سوال و جواب خوبی بود و البت که ملای متا للهین هم نشتر زیادی بر گرده ی شریعت سیاست زده ی آن روزگار کشید و چوبش را هم نوش جان کرد اما کاری کرد که باید می کرد . . .
خوب و سخت است و شاید خوبی و سختی از خومان است و البته که از ماست که بر ماست و دوغ و شیر و گاو و گاو اهن. 

ما
فاتحان شهرهاي رفته برباديم.
با صدائي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه،
راويان قصه هاي رفته از ياديم.
كس به چيزي، يا پشيزي، بر نگيرد سكه هامانرا.
گوئي از شاهي ست بيگانه.
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته.
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادوئي،
همچو خواب همگنان غار،
چشم مي ماليم و مي گوئيم: آنك، طرفه قصر زرنگار صبح
شيرينكار.
ليك بي مرگ ست دقيانوس.
واي، واي، افسوس 

18 ژانویه 2010 اصفهان