Saturday, December 4, 2010

جان عشاق

هروقت تونستم این سه تا بیت رو هم زمان کامل,  درک و احساس کنم
. . .


زین آتش نهفته که درسینه ی من است // خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می رفتم // دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدید // کز غم سبک برآمد و رطل گران گرفت



پانوشت: عشق این روزای من :‌شاتقی

Friday, December 3, 2010

موسم گل

 آخه چرا لامصب؟؟ چرااا یک دو روز است در زمانه؟؟؟ اخه مگه مریضی ؟ 

----
بیا رخساره زعفرون, این هم من باب هم دردی با تو, فک نکنی نمی فهمم و کم به دلمه وقتی بت می گم: خوب همینه دیگه, بکش بیرون, کاریش نمیشه کرد . . .

Thursday, December 2, 2010

"در "همان قهوه خانه بر کوچه

خواب ارام ترین اعتراض من است به زندگی. در خوابگاه که بودیم من نمی دانستم که یعنی چه.   به ۴-۵ ساعتی خوشحال بودم. روزی داشتم که به دانسته ی کم نارضایتی بسیار داشتیم و از ان بیشتر امید. 

دیروز ۱۵ ساعت خوابیدم و در خواب اعتراض, سکوت آوارانه. در خواب ایستاده زیر مهتاب  و لب هایم گره داشت. در خواب همه از جلوی چشم هایم رد شدند. تمام ایینه هایی که در عمر خودم را درشان دیده بودم و تصویرهایشان. 

من خواب بودم و ایستاده بودم زیر نور مهتابی که در کوچه های بی انتهایی منعکس می شد و از لبخند سرد دیوارها بالا می رفت.

روزی و روزگاری, ایستاده و یا نشسته, به حال مستی و یا هشیاری, زنده تر از همیشه, زیر نور مهتاب, در اعتراض به زندگی, برای همیشه به خواب خواهم رفت

-------------------------------------------------
"همسایه ها به من می گفتند که اندوه به تو لطف داشته است که در ماه اسفند به سراغ تو امده است"

Tuesday, November 30, 2010

انکار

Denial . .. Deniaaaal . . .Deniiaaaaaaaaalllllll . ...

بشنوید

شرحه احوال

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کین همه درد نهان هست و مجال آه نیست 

Monday, November 29, 2010

نقل دوستان و دستان در این روزهای سینه -زخم

سه شب بود, شب شعر, شب شراب, شب شادی.
 
هرکس هرچه بود, خودش بود بی پیرایه. علیج گران و صاف, جوئي مست و راست, هادی شفیق و دلتنگ, من ساکت و بی قرار
امیر دلتنگ و پر لبخند,مرتضی حاضر و پر یاد.

علیج اشک شوق خسته ی من بود در ساعت ۸:۵۰ دقیقه ی شب شکرگزاری که وارونه بر دلم چکید و خنده شد بر پیش خوان. گَرد روزگار هرچند به گِرد و گَردونه اش نشسته بود بی برو برگرد.

علیج اما به حال شکوفه. علیج دلش گرمتر شده بود, سرش گرمتر شده بود, دستانش گرم تر شده بود, دهانش گرم تر شده بود, . . .علیج  پیامبر بهار. علیج گلخند حلقه ی یاران, به مثال  روح بازگشته به تن, براق . . .علیج پیرانه سر کودکی . . . علیج ققنوس برخاسته از خاکستر روزها و شبها بود
  ...
----
دلتنگ بودم و  گریزان از اتصال به شبکه. حرف هایی مانده است که باید بزنم. می زنم
----
انقدر گرما بود که قفل از دهانم نیافتاد  . .. راز دردم اشکار نشد. این روزها از زنگ های این منحوس بیشتر ابا دارم. . .

Tuesday, November 23, 2010

یادداشت زود

یک عصر خسته ی پر از برفی که با تلق تولوق زنجیر چرخ اتوبوسی همراه می شود, نتیجه اش می شود چند ساعت خواب بی توقف و بیدار شدن دیر وقت. نشستم و ابی کشلوسکی را دیدم . . . الهام بخش بود ان وقتی که تمام شد . . . ساعت ۴ پنجره هایم یخ زده بودند هرچند  که بوران نشسته بود.

این وصف حال تمام این روزهای من است این روزهایی که بوران نشسته است و چشم هایم باز  ولکن پنجره هایم یخ زده اند و شکننده

دست گرمی می طلبیدم که  دستهایی امدند و گرمی درشان  اگر هم بود, ان گرمی که پنجره های من می طلبیدند نبود . . .  و این روزها من فکر می کنم که باید صبر کنم و ارام بشوم و مهربان و ساده و صمیمی و گوشه ای بنشینم و زیاد ازار به خویش و خویشان ندهم. این روزها, باید کلاه شاپوی مرحمتی ام را سر بکشم و شاخه ی نورم را به لب بگذارم و در برفها با مهر دوری بزنم و سیب سفیدم را باز کنم و قدری در مورد تجارت دست هایم را خیس و گِلی کنم و ارام ارام در گوشه و کنار بروم . . . باید که بدانم که از سرما به گرمای نامرادی پناه نبرم . .  باید که از سرما نترسم . . . باید که خو بگیرم . . . باید که خویم به سرما انس بیشتر بگیرد و سر بلند کنم و در سرمایم ارام بگیرم. . .

حس عریانی در میان بازار می کنم  از اینجا نوشتن,  از اینجا هم به زودی اسباب می کشیم
.