Showing posts with label حسب حال. Show all posts
Showing posts with label حسب حال. Show all posts

Sunday, July 25, 2010

سلامتی

یه یارو تو خیابون می رفت, دید یکی یه طوطی خیلی قشنگی داره. بهش گفت:‌اقا می فروشی؟ جواب شنید:‌نه داداش , رفیقمه

سلامتی هرکی که رفیقش رو نمی فروشه

کپی رایت عمو جواد
------ 

روز خوبی بود امروز. به معنای دقیق کلمه , اوت در. همه تقریبا اومدند. شلوغ و خوب. من الان قلبم از خستگی درد می کنه.

باید کار کنم. زیاد. 

Saturday, July 10, 2010

گریه را به مستی بهانه کردن!!‌

الکای بیچ- باربیکیو خونه ادم- کیو اف سی شب قبلش با اون دوست داشتنی محتاط- بعدش بهم میگه افرین که جرات داری که ول کنی و من جلوی نفسم رو می گیرم که حرف نزنم برای اولین بار- محمد اقا میگه که  درمون ات  تو همون عطاری های قدیمه و من هی فکر می کنم که چی باباجان؟ من چی بگم که بشه گفت. پس شیخ که احوال کشتی دریای دور رو می دید, چرا این مرغ پخته رو از زیر نیم بند برنج نمی بینه . . . اون یکی هم ایمیل می زنه میگه به من میگی دومی اش رو؟ اخه من موندم تو این همه فیلم دیدی چی یاد گرفتی پس؟  همون حرف اقا محمد درسته, باید کشید از توی حرف زدن بیرون . . . فایده نداره . . مگه اینکه بشینیم همون  توی ایوون و ساکت بشینیم . . . هی ایوون . . هی ایوون
 . کسی از ایران نباید زنگ بزنه.  خوب خوبه, همه چیز داره به ته اش نزدیک میشه. من هم ایشالا به ته اش نزدیک می شم. ته کثافت منظورمه. هی میام نظر بدم بعدش فات د شاک اف می کنم. . .  یکی نیست به من بگه تو که نیستی خوب خفه شو بزار به حال خودشون بسوزند . . . اون یکی ایمیل زده می گه سعی کن شاد باشی. این یکی خداست رسما, خود سهراب سپهری شده واسه ما فقط نه نقاشی داره نه شعر نه بابای پول دار. . .
اخر شبی میاد که ته گلوم رو بسوزه  . . تازه می بینم که تازه شده خود خودم . . . این جا جای منه. کنار پنجره
بعدش می بینی اومده  زیر اون اواز شهیدی کامنت داده هی ی ی ی ی  . . .یکی نیست چیییییی میگی اخه تو؟ تو که تو فضایی چی کار داری انگشت کنی تو چش این چهار تا کرم خاکی. برو تو همون معراج ات, بسه بس که فهمیدیم خفنی. جای حسادت بیشتر نداریم . . قربونت برم, برو پشت سرت رو نگاه نکن دیگه فدات شم. 

اون یکی هم که رفت  پشت ۱۲ ساعت اختلاف. خوب بهتر. بلکه از فکر و خیال بزنه بیرون حالش رو ببره.  
این حامد هم استتوس زده مبعث مبارک :))))))‌
امیر هم ضایع کرده دو روز پیش حالا هی زنگ می زنه. به روم که نمی ارم که پسر اما واسه خودش  . . من کی ام که بگم کی واسه خودش چی.  اقا جون من کاری ندارم اصا, هرکاری کردی خوب کردی. به من چه... 
توانتی فیفس اور رو دیدم. عالی بود
من چی دارم می گم. اصا ببین چی هست که اومدن و رفتن اون رفیقمون دیگه خط هم نمی دازدمون. حرفم هم البته اینجا حسابه. این سالها که سال به سال میگذره که اخه سال نیست .  حالا کشک بادمجون بخوری یا همبرگر کنار اب چه فرقی داره. من نمی دونم چرا عرضه نمی کنم بنویسم دو خط و شر این پیمان فرودگاهی رو بکنم. دیگه کشمش های عباسعلی رو هم که تحویل دادم. ما که حرفی هم باهم نداریم, نمی دونم چرا این مسخره بازی رو تمومش نمی کنیم. . . من  خودم باید سر خودم رو ببرم و شر رو کم کنم.

جدی بگیر و نگیر, این دو ذره حرف تو دلم مونده بود- ورد فارسی این اپلمون کار نمی کنه. مجبور شدم اینجا بنویسم. 

Thursday, July 8, 2010

رفتم اشغالا رو بزارم بیرون

هرم گرم از اسفالت داغ- تاریک و روشن پیاده رو - صدای ماشین ها ی گذری- همهمه ی شهر از دور- سکوت 

خاطرات قدم زدن الانگ د شیخ فضل الله های وی 

Wednesday, March 31, 2010

از کنه عالم دیگر صدایی بر نمی اید.

دوستی شعرکمان داد. بازگشتمان داد به ۶ سال پیش

دوستی حرف زد. ندانست که بت های گوشم از تبر ابراهیمی خودش شکسته است

دوستی در غربت غمدار شد, داغدار شد.  غم دار شدم, داغ دار شدم

Saturday, March 20, 2010

بهارانه پگاه سال ما

امروز که باشد بامداد ابتدای نوروز، آرامش و سکنای خوش طعمی حاضرمان آمد. به شام قبلش، رفقای جنوبتر نشینمان وارد شدند. جواد و مجید که شادمانی و ترطبعی همیشه را دارند. تمسخری که از صورت و سیرت این دو به دنیا و ما فیها می ریزد،  قوت قلب می دهد. دوست دیگری هم بود، اهل خوشنویسی و ارام و لبخنده. و محمد جوئی . . .
-----
حضور محمد جواد برایم نشاط دارد و اشک های ناگزیر. از این منزجرم که کسی را به اعتبار کس دیگری دوست داشته باشم و ندارم و محمد جواد برایم دوست و برادری عزیزی است که زیبایی حضورش به خودش است. لکن چه را می شود نشنید از خاطرات؟  چه کنم با این جای خالی که در دلم چال انداخته؟ چه کنم با این داغ که بر دلم، بر خنده ی ماسیده شکسته بسته ی نوروزی؟ تمام داغ دیدگان را رحمی و مرهمی . آمین
---
دیروز، به اکتساب اسباب منزل رفتیم. تعلق، حس غریبی است. کمی نچسب است، رعب آور. نمی دانم کمی شرطی شده ام شاید. داشتن حس جالبی هم دارد. من زیاد حس اش ندارم الا جز به ادمیزادها. امروز ظهر که بچه ها از میزبانی تشکر می کردند، حالم نوچ شده بود. که هنر من چی است؟ داشتن؟  از آن طرفش هم کمی حالم عجیب است.  مثل توله سگ ها مرتب انگار گوشه کنار خانه را بو می کنم. انگار عجیب است. این جا، از جای نشستن و برخاستن من بزرگتر است، پس من چه غلطی می کنم اینجا؟ و ترسناک اش  این است که این حال مقداری هم شیرین است . ..
----- 
صبح بچه ها  بلند شدند. آشغالها بیرون، مکالمه ی کوچک با آقاجان، صبحانه ی کوچک، ورود حلقه ی اکس باکس، رفت و آمدهای مترتب رحمان که نشان تلاش خانه اش بود، تحویل سال، عکس و فیلم. بچه ها آرام آرام امدند. تیم ورک اندر باب سبزی پلو با ماهی . فوق العاده بود. سفره مان کوچک بود تعدادمان زیاد. خودشان آمدند و درست کردند و پختند و سرو کردند و خوردند و شستند و جارو کردند و نشستند و بلند شدند و تمام. آخرش من تنها مانده بودم در خانه ، شادمان از نفس گرم هم سفره ها و تنها از عصرهای خالی روزهای عید. نوستالژی معنوی شیرینی بود بعد از چند سال.
 -------
ترحیم، هرچند که با معرفت باشد، درد دارد. خاکم کرد، خودم را و پشتم را. منطق سوری یا به قول اسد؛ منطق چوبی اش را در چشمم فرو کرد. اگر خوبی داشت، همان خنک شدن جگر عزیزی بود. بغض کرده بودم. می خواستم یک خط برایت بنویسم و تو منت اینکه دوستم داری را برایم سه بار، سه بار، سه بار  نوشتی . . . . ترحیم، درد دارد.
------
دلم برای همه تان بر در سال جدید تنگ بود. برای بار اول بعد از چند سال، اشکم داشت بر می آمد. این را به فال نیک می گیرم. اشک هایم نشان زنده بودن داشت، هرچند که تهدید زنده به گور شدن می زند.   کمی حول آینده را دارم اما چه واهمه. به همین مزخرفی اش است که زنده بودن کمی جالب می شود.

Wednesday, March 17, 2010

حالیا عمر گران است که خوش می گذرد

در انتهای مسیر این  انقلاب و در آستانه ی این تعادل، زمستانه و بهارانه مد نظر است، نگاهی از روی عبرت اگر که به پشت بیندازیم، حقیقتا که گاو ناآرامی بود. از آن واقعه ی بزرگ که تا حوالی خوابهای ماهم پیش آمد، وز آن خمودگی که من را گرفت و به حضیضی کشاند که حتی  خود گشون بند قبای خاکی آن  خاطره  نکشانید، هزیمت های غریبی که رخ داد، خاکستر-سوزی که در کالبد  رفیق موافقم که اهل هنر است درگرفت، تبرهای شکستی که بر صورت زیبای خارجی من در فرود آمد،  . . .همه در یک سال بودند. 
این گاو عزیز که عزت اش از ان است که از عمر من است و از عمر ماست و به مان خاطره بخشید هرچند تلخ، در اواخر اقامت اش گویی که دل در بند کرامت آورد. بازگشت، که بزرگترین عیدی این سال ها بود.  اگر مهلتی دست داد از این حال عروج بیشتر خواهم نوشت لکن این است که گویی خلاصی مختصری یافتم از خواسته هایم، خیالاتم و بازی گوشی های فکری ام. . .

هرچند که بوی کلیشه اش بلند است اما این توپولک عجیب است که حس خوبی دارد به این سالی که نو می آید.  بوی خیر از این اوضاع میشنوم این بار. می دانم که باز هم درد و آزار زیاد خواهم بود، در ذلّت ذات زمان اعجازی نیست، لکن نفخه ی سبزینه بهجتی خواهد وزید.

از حال من هم بخواهید، خوب است و خیر. کار و بار و درس به غایت ترسناک است لکن صحت قوا را قوت اندکی حاصل آمده .  حامل شکوفه ای در راهمان است. دستانش هرچند سرد از سرمای زمستان اما به باور بهاری که در سینه می پرورد، ایمان دارم. شکوفه ها هرچند که پرپری در نظر آیند و روان به اشاره ی نسیم لکن شاید که به زیبایی شیرینی و آبداری میوه هایی که در فصل گرم از آغوش همین شکوفه ها بر می ایند و بر دست و دیده و زبان ما روان، ایمان بورزیم. 
باشد که باغچه ها، دل ها، باغبان ها، صاحب دلان، شکوفه ها، کوچکترها، درختان، بزرگترها، دشت  گسترده ی حیات و حتی کمپوتهایی به مثال بنده سال نیکویی داشته باشند
پی نوشت : هدیه ی عیدی ما هم  برچسب جدیدی است که در این پنجره از این به بعد خواهید دید تحت عنوان   توپونیمال که  مشتق از اسم اعظم است و مینیمال . ذوق همایونی مان کُچه*  زده است
----
کچه: به ضم کاف، جوانه در  گویش اصفهانی

Saturday, March 6, 2010

کوکوک

می گویند  ادمها بعد از تاثیر الکل به دو دسته تقسیم شده اند: شاد و اندوهگین. شبی در بین یاران شفیق  در حال سرگرمی بحثی بود مبنی بر اینکه حال این حقیر در کدام دسته خواهد بود. خوب فکر می کنم که جوابش این است: ساکت و راضی

امشب در معیت اصغر و مرشد و دافو به کوکوک رفتیم. آرمان گرایی را دیدیم که بر روی میز به زیبایی می رقصید و تنی چند از نازک بدنان را به خود کشانده بود. جوانک هایی را دیدیم که دستی جان باده و دستی زلف و یار و به دست دیگر سیگارکی به دست داشتند. ملت بند خویششان را رها کرده بودند، شادک بودند و ارامک . . به هیجان می رقصیدند و به لذت می بوسیدند و به شیطنت مماس می گشتند.

دو ساعتی بودیم. چشمه ی هنری نیز عرض شد. از جمع که بیرون امدیم، تازه اول اوج بود.در مسیر کوتاه برفی برگشت به مرشد گفتم که برق چشمانش ذره ای در طول کل حضور کاسته نشد، ذره ای از هشیاری مان نرفت . . .

انچه به سر ما می آید از کسری ماده نیست، از کثرت خودریزی و خودسوزی است، از قرنیه های همیشه گشاده است. حکما تماممان نوعی از تیروئیدمان پرکاراست. این ماییم که هشیار می مانیم. دیگر حتی دنیا و شر و شورش در خیالمان نیست. کدام شراب تلخی باید باشد که تا یک دم از دست این تپش نا ایستای تخیل آگاهی بیاساییم. . . . چه چیز می تواند به این توهم " مفهومی" کمی جهت و یا کمی ایستایی بدهد . . .  لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست؟

Friday, March 5, 2010

شکم سیری

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
عاشق
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.
  . . . 
"سهراب"

این شعر را زمانی هدی برایم نوشت، همان روزی که به تفتان می رفتیم و من در راه فکر می کردم که این دچار بودن عجیب ادم را به یاد ناچاری می اندازد. امشب هم خانه ی محمد و لیلا بودیم. سر شام محمد گفت  که ای کاش امشب تمام نمی شد و بعدش فرناز را دیدم و گفتم که دردم می اید که فکر می کنم نمی بینمتان و بعدش مرشد ارام اهنگ زد در سکوت خودش و تلاقی جمع و می زد که تنها مانده است، . . نمیدانم، شاید هم که می دانست که چه می زند و با دل ما چه می کند . . 
امشب دلم پر میزد که بر دچار بودن تماممان اشک بریزم. از آنهایی گرم و داغ و تلاطم اند به مثل ان دوستی که در غرب نشسته، از آنهایی که مثل من خسته و راه به جایی نبرده، طفیل راه هم حتی نیستند تا آنهایی که به مثل فرناز و مرشد به رضا رسیده اند و تا آنهایی که شاید کم آورده اند  و حتی آنهایی که سرشان را در برف کرده اند . .. نمی دانم، این دردی است که هرکس هرچه در برابرش بکند من نمی توانم کلمه ای در نکوهش اش بکنم. . . به قول حسین پناهی اینها لا اقلش جرات کرده اند پشت سوال را نیمه نگاهی بکنند

فرناز می گفت که پسر جان رهایش کن، مرشد هم همین حرف را بهم زد و خوب فکرش را که می کنم می بینم که راست می گویند، راست می گویند راست می گویند  . . .

Wednesday, March 3, 2010

اما من انسانم


گذرگاهی صعب است زندگی; تنگابی در تلاطم و در جوش.
ایمان، یکی چشم بند است; دیواری در برابر بینش.
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد
من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است
صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش.
ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن
من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام
و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار،
من آسمان را دیده‌ام
و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده،
مرا به ایمان ایمان نیست.
اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم.
حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش.
تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.
به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.
در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست
که پیام ایمان و وفا به جز این نیست

شاعر : ايليا ارنبورگ
ترجعه شعر : احمد شاملو

پی نوشت: فرناز موجود عزیزی است و یاشار موجود عزیزی. نمی دانم، گاهی دیدن آدمها درد ادم را کم می کند زیاد و هر دوی این اتفاقات با هم می افتد. انگار که سفره ای را مشترک می شویم. فرناز به آن اندازه باهوش است که به سادگی رسیده و یاشار به آن اندازه خوش قلب که به لطافت. خلاصه اش اینکه مرتضایمان اولش یک و هفتاد و پنج بود، با حساب کمال، حالا شد دو و بیست و پنج صدم، هرکدامشان را بیست و پنج صدم حساب کردم به افق مرتضوی.
دیم اش اینکه که کتابت این پست به برکت نور حضور شیخ  مذین است. تا باد چنین بادا
آخرش هم دستمال تکان دادنی است برای مجیدمان که جایش خالی است .

Sunday, February 28, 2010

یکشنبه ی مهربان


امشب دلم هوای ضعف خوشی دارد. نمی دانم، اما انگار از ان دل ضعفه هایی است که یک نمه معرفت  ...، کما آن حال همزمان با چرب و شیرین خواندن شجریان در آن روزهای مسبوق. دردی دارد اما دردش خوب است. فروغ، حالا اگر بودش، می گفت ای بدبخت خویش آزار اما باور کن که حال عجیبی دارد. مرشد آن چند روزها گفت که آنگاه که حال آمد که باید گرفتش و این شاید تنها حرفی بود که به من زد و در بزرگداشت اهمیت ارزش حیات روزشمار نبود. بعدش هم من گفتم که آخر مرشد جان ما که همه اش در حال هستیم، به قول علیج ، مقام، حال مان شده است، پس ما چه باید بکنیم که مرشد دستان برآورد و دعا را بهانه ساخت . . .

امشب حال خوبی دارم که درد دارد. با مرشد از خانه ی حامدک ساکت و پرفکر و محتاط در امدیم و مرشد شروع کرد به خواندن نه امیدی در دل من و در آن راهرویی سنگفرش که روان می شود به سوی پل و سپس در جلوی روی ماکس پلانَک برمی اید رفتیم و مرشد خواند و یادمان آورد که ما آن نیستیم که حلال از حرام باز نشناسیم اما که شراب نوشیم و آب ننوش، بسته به مکاسبات. بعدش، رسیدیم به مقام خط افق، انجایی که ابرهای یکدست به زمین جوش شکسته می پیوستند، من فکر می کردم که اگر که جاذبه جهت راستین خودش را داشت، ما حکما از این می ترسیدیم که از شکسته های ابری به داخل نیافتیم و یه تو بگو به خارج . . . چه فرقی می کند وقتی که بخواهی از چیزی بترسی، می خواهد گودال به داخل زمین باشد یا شکاف به داخل اسمان . .

امشب حال خوبی دارم. الان که "گاه و بیگاه" گوش می کنم و یاد می کنم که من ساکت شده بودم و مرشد کماکان زمزه ای می کرد و من در بین ابرها و افق و تسبیح درختان گم شده و هی سوال که کجاست واردِ من و چرا شوق نمی آید و. . . شوق نیامد و من فکر می کردم که تمامش را تلقین کرده ای و خود را پروار خالی بسته ای و بعدش خیال امد که هی پسر جان، همین مگر وارد نیست؟ . .. و من ارام دو سه باری خواندم که ای شوق بیا که ذره ها رقص کنند و بر روی پای چپ، چپک بودم و گردنم کجک بود انگار که به سایه ی ماه به طور تزیینی دراز آویزان بودم. نفس هایم بر روی هوا شکنگ تخته و بی هوا می رفتند، وقتی که صدای پاشنه هایشان را شنیدم.

امشب دلم هوای ضعف خوشی دارد. گویا که دقیقا بر روی لبه ی سیری و گرسنگی ام. به مرشد گفتم که چقدر سخت است روی این لبه راه رفت، به قول سیذارتا که گفت نه جوری بکش که پاره شود و نه ولش کن که از دست برود. امشب اما حالم حال ضعف خوشی دارد . . .گفتم بنویسمش اینجا و فکر هم نکردم و نمی کنم که چرا. حال که می آید دیگر باید گرفتش، فکر نباید کرد، فکر کنم که مرشد همین را هم گفت.

باد باز هم دارد بر روی پنجره مان خرناسه می کشد و مرشد منوال ارگ اش را می خواند و من باز هم حال ضعف خوبی دارم.

Monday, December 14, 2009

باز پویه

خانی نیامد و خانی نیز هم نرفت". این شاید گفتار به اختصار این ماههای نانوشته است. اکنون که دوباره به نوشتن دستم کش می اید و با دو سال پیش و خورده ای مقایسه می کنم، می بینم که مهربان بودن از پیشانی ام شسته شده است. نمی دانم که کجا رفته است ولی باشد که دور نباشد. در جایش کمی شفافیت نشسته است، شیرین و دردناک که به ثمن بخس حاصل شد: هشتصد و یک روز انفرادی با اعمال شاقه.

آمدنم به حرمت کلام علیج بود. شرمنده ی تنها گذاشتن اش هستم، رسم رفاقت نبوده و نیست.


خبری نیست، خبر خاصی نیست، "حال تلخینه شیرین شفاهی" در گذران است.